تو در من سرگیجه های بعد از نوشیدن شرابی
مث شرابها نه! تو در من سرګیجه های بعد از نوشیدن شرابی
خدایا! بزرگ شدن کار سختی است حصارها را می شناسم بی وفایی ها را می چشم و به تمسخر گرفتن دوست داشتن را می آموزم خداوندا! هرگاه مرا لایق بزرگ شدن دانستی به من قدرت تغییر نازیبایی ها را عطا کن به من دانشی ببخش تا رؤیای هیچ
کس را نابود نکنم و برای قلب تمامی انسان ها ارزش قائل شوم و حصارها را معیار قضاوتم قرار ندهم تا بزرگ تر شدنم با انسان تر شدن معنا دهد ... روزنه روشنی که در ذهنم باز کردی هنوز دنبال نور می
گردد... مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن به دنيا مي آيند تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان...
Take time to love It is the secret of eternal youth Take time to laugh It is the music of the heart! Take time to cry It is the sign of a large heart Take time to read It is the source of knowledge Take time to hear It is the power of intelligence Take time to think It is the key of success Take time to play It is the freshness of childhood Take time to dream It is the breath of happiness Take time to live Because time passes quickly & never returns نمی دونم چرا هنوز یاد تو
می افتم که با هر قطره ی اشکت منم مثل تو آشفتم نمی دونم چرا هنوز منم مثل تو بی
تابم شبایی که تو بیداری به یاد تو نمی خوابم اونقدر گفتند که آزادی
به مرگ ساده تن دادیم شاید
از جرم دیروزه
که به این روز افتادیم منم همرنگ تو می شم
سراغ عشقو می گیرم که با
هر قطره ی خونت
منم مثل تو می میرم پای حرف تو می مونم
که امید و به من دادی منم همراه تو می شم به عشق صبح آزادی سکوت و می شکنی این بار
بفهمند که هنوز هستی با فریادت نشون می دی
که از هیچی نمی ترسی داره آروم جون می ده
نسلی که مرگ و فهمیده نمی
دونم چرا اما!
آزادی بوی خون
می ده پ.ن1: سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام! هنگامی که اندوه من به دنیا آمد از او
پرستاری کردم و با مهر و ملاطفت نگاهش داشتم. اندوه من مثل همه ی چیزهای زنده بالا گرفت و
نیرومند و زیبا شد و سرشار از شادی های شگرف. من و اندوهم به یکدیگر مهر می ورزیدیم و
جهان گرداگردمان را هم دوست می داشتیم، زیرا که اندوه دل مهربانی داشت و دل من هم
از اندوه مهربان شده بود. هرگاه من و اندوهم با هم سخن می گفتیم،
روزهامان پرواز می کردند و شب هامان آکنده
از رؤیا بودند، زیرا که اندوه زبان گویایی داشت و زبان من هم از اندوه، گویا شده
بود. هرگاه من و اندوهم با هم آواز می خواندیم،
همسایگان ما کنار پنجره هاشان می نشستند و گوش می دادند، زیرا که آوازهای ما مانند
دریا ژرف بود و آهنگ هامان پر از یادهای شگفت. هرگاه من و اندوهم با هم راه می رفتیم،
مردمان ما را با چشمان مهربان می نگریستند و با کلمات بسیار شیرین با هم نجوا می
کردند. بودند کسانی که از دیدن ما غبطه می خوردند، زیرا که اندوه چیز گرانمایه ای
بود و من از داشتن او سرفراز بودم. ولی اندوه من مرد، چنان که همه ی چیزهای
زنده می میرند، و من تنها مانده ام که با خود سخن بگویم و با خود بیندیشم. اکنون هر گاه سخن می گویم سخنانم به گوشم سنگین
می آیند. هرگاه آواز می خوانم همسایگانم برای شنیدن
نمی آیند. هرگاه هم در کوچه راه می روم کسی به من نگاه
نمی کند. فقط در خواب صداهایی می شنوم که با دل سوزی
می گویند: ببیند، این خفته همانی ست که اندوهش مرده است. و هنگامی که شادی من به دنیا آمد هنگامی که شادی من به دنیا آمد، او را در
بغل گرفتم و روی بام خانه فریاد زدم: ای همسایگان، بیایید، بیایید و ببینید، زیرا
که امروز شادی من به دنیا آمده است. بیایید و این موجود سرخوش را که در آفتاب می
خندد بنگرید. ولی هیچ یک از همسایگانم نیامدند تا شادی
مرا ببینند. و من بسیار در شگفت شدم. تا هفت ماه هر روز شادی ام را از بام خانه
جار زدم – ولی هیچکس به من اعتنایی نکرد. من و شادی ام تنها ماندیم، نه هیچکس
سراغی از ما گرفت و نه هیچ کس به دیدن ما آمد. آنگاه شادی من پریده رنگ و پژمرده شد، زیرا
که زیبایی او در هیچ دلی جز دل من جا نگرفت و هیچ لب دیگری لبش را نبوسید. آنگاه شادی من از تنهایی مرد. اکنون من فقط شادی مرده ام را با اندوه مرده
ام به یاد می آورم. ولی یاد یک برگ پاییزی ست که چندی در باد نجوا می کند و سپس
صدایی از او بر نمی آید. پ.ن:
برای او که نامش روشن می دارد ، ره می اندازد ، برای او که نامش رزق روحم
شده است ، وقت هر دلتنگی سوی
او دارم دست...
من بهارم تو زمین من زمینم تو درخت من درختم تو
بهار ناز انگشتای بارون تو
باغم می کنه
میون جنگلا تاقم می کنه... ما اینجاییم و خدا آنجا و بین ما آتش است. آتش
نمی گذارد دستمان به خدا برسد. ما اینجاییم و خدا آنجا و بین ما دریاست. دریا
نمی گذارد دستمان به خدا برسد.گاهی اما برای رسیدن به او، نه طاعت به کار می آید و
نه عبادت. نه ذکر و نه دعا. نه التماس و نه استغفار. تنها بی باکی است که به کار می آید. بی باکی عبور
از آب و بی باکی گذشتن از آتش.گذشتن از آتش اما نه به امید آنکه آتش گلستان شود و
تو ابراهیم. گذشتن از دریا اما نه به امید آنکه دریا شکافته
شود و تو موسی. آتش را به امید سوختن گذشتن و دریا را به امید
غرق شدن. همه چیز بگذارند و از سر همه چیز
بگذرند، از سر دنیا و آخرت. از سر بهشت و از سر جهنم. آنان که می ترسند از لغزیدن و می ترسند از
افتادن، به راه ایمان نمی مانند. ایمان را به
گستاخی باید پیمود، نه به ترس. زیرا خداوند
آنسوی گستاخی است ، نه این سوی
تردید و ترس. *** زمين عاشق شد و آتشفشان كرد و هزار هزار سنگ آتشين
به هوا رفت. خدا يكي از آن هزار هزار سنگ آتشين را به من داد تا در سينهام بگذارم
و قلبم باشد. حالا هروقت كه روحم يخ مي كند، سنگ آتشينم سرد مي
شود و تنها سنگش باقي مي ماند و هروقت كه عاشقم، سنگ آتشينم گُر مي گيرد و تنها
آتشاش ميماند. مرا ببخش كه روزي سنگم و روزي آتش. مرا ببخش كه
در سينهام سنگي آتشين است... « عرفان
نظرآهاری » *** پ . ن : ۱.غم و
اندوه اگر هم روزی ، مثل باران بارید یا دل شیشه
ای ات از لب پنجره ی عشق زمین خورد و شکست ، با نگاهت به
خدا چتر شادی وا کن و بگو با دل
خود که خدا هست
هنوز...
۲. آنسوی دلتنگی ها خدایی ست که داشتنش ، نداشتن همه ی
دلتنگی هاست... یادته بهت می گفتم اگه بچه
های ... که نه ابرن نه پرندن ، توی بازی هم ببازن توی
عشقشون برندن The girl in the picture is Katie Kirkpatrick, she
is 21 . Next to her, her fiancé, Nick, 23. Katie has terminal cancer and spend hours a day
receiving medication. In spite of all the pain, organ failures, and
morphine shots Katie is going along with her wedding and took care
of every detail The dress had to be adjusted a few times due to her
constant weight loss An unusual accessory at the party was oxygen tube
that katie used the throughout the ceremony and reception as
well The other couple in the picture are Nick's parents Excited to see their son marrying his high school
sweetheart Katie, in her wheelchair with the oxygen tube listening to a song from her husband and friends At the reception, katie had to take a few
rests Katie died five days after her wedding day Watching a woman so ill and weak getting married
and with a smile on her face makes us think..... Happiness is
reachable, no matter how long it lasts . *** پ.ن : همش سه سالش بود! لبخند رو می شناخت، ګلوله رو اما نه روزی کوروش در حال نیایش با خدا گفت:خدایا
به عنوان کسی که عمری پربار داشته و جز
خدمت به بشر هیچ نکرده از تو خواهشی دارم.آیا میتوانم آن را مطرح کنم؟خدا
گفت:البته! -از تو میخواهم یک روز،فقط يك روز به من
فرصتي دهي تا ايران امروز را بررسي كنم.سوگند ميخورم كه پس از آن
هرگز تمنايي از تو نداشته باشم. -چرا چنين چيزي را ميخواهي؟ به جز اين هرچه بخواهي برآورده ميكنم،اما اين را نخواه. -خواهش ميكنم.آرزو دارم در سرزمين
پهناورم گردش كنم و از نتيجه سالها نيكي و عدالت گستري لذت ببرم.اگر چنين
كني بسيار سپاسگذار خواهم بود و اگر نه باز هم تو را سپاس فراوان مي گويم. خداوند يكي از فرشتگان خود را براي
همراهي با كوروش به زمين فرستاد و كوروش را با كالبدي،از پاسارگاد بيرون
كشيد.فرشته در كنار كوروش قرار گرفت.كوروش گفت:عجب اينجا چقدر مرطوب
است !!!وفرشته تاسف خورد... -ميتواني مرا بين مردم ببري؟ ميخواهم بدانم
نوادگان عزيزم چقدر به ياد من هستند و فرشته چنين كرد. كوروش براي اين كار ذوق و شوق بسياري
داشت اما به زودي نااميدي جاي اين شوق را گرفت.به
جز عده ي اندكي، كسي به ياد او نبود.كوروش بسيار غمگين شد اما گفت: اشكالي ندارد.خب آنها سرگرم كارهاي روزمره خودشان هستند. فرشته تاسف خورد... در راه مي شنيد كه مردم چگونه يكديگر
را صدا ميزنند:عبدالله، قاسم،...!!! -هرگز پيش از اين چنين نامهايي نشنيده
بودم!!! فرشته گفت:اين اسامي عربي هستند و پس از هجوم اعراب به ايران مرسوم شدند. -اعراب؟!!! -بله.تو آنها را نميشناسي.آخر آن موقع
كه تو بر سرزمين متمدن و پهناور ايران حكومت ميكردي و حتي چندين قرن
پس از آن،آنها از اقوام كاملا وحشي بودند. كوروش برافروخت: يعني ميگويي وحشيها به ميهنم هجوم آورده و آن را تصرف كردند؟! پس پادشاهان چه ميكردند؟!!! فرشته بسيار تاسف خورد... سكوت مرگباري بين آنها حاكم شده بود.بعد
از مدتي كوروش گفت: تو ميداني كه من جز ايزد يكتا را نمي پرستيدم.مردم
من اكنون پيرو آييني الهي هستند؟ -در ظاهر بله! كوروش خوشحال شد: خداي را سپاس! چه آييني؟ -اسلام -چگونه آييني است؟ -نيك است و كوروش بسيار شاد شد. اما بعد از چندين ساعت معني در"ظاهر بله"را فهميد... -نقشه فتوحات ايران را به من نشان
ميدهي؟ ميخواهم بدانم ميهنم چقدر
وسيع شده. و فرشته چنين كرد. -همين؟!!! كوروش باورش نميشد.با ناباوري به نقشه
مي نگريست. -پس بقيه اش كجاست؟ چرا اين سرزمين از غرب و شرق و شمال و جنوب كوچك شده است؟!!! و فرشته بسيار زياد تاسف خورد... -خيلي دلم گرفت، هرگز انتظار چنين وضعي را نداشتم.ميخواهم سفر كوتاهي به آنسوي مرزها داشته باشم و بگوييم
ايران من چه بوده شايد اين سفر دردم را تسكين دهد فرشته چنين كرد و او را به سرزمينهاي
دور برد.تازه به مقصد رسيده بودند كه با مردي هم كلام شدند. پس از چند دقيقه مرد از كوروش پرسيد: راستي شما از كجا مي آييد؟كوروش با لبخندي مغرورانه
سرش را بالا گرفت و با افتخار گفت: ايران! لبخند مرد ناگهان محو شد و گفت:اوه
خداي من،او يك تروريست متحجر است ! واكنش آن مرد اصلا آن چيزي نبود كه
كوروش انتظار داشت.قلب كوروش شكست... -مرا به آرامگاهم بازگردان فرشته بغض كرده بود: اما هنوز خيلي چيزها را نشانت نداده ام، وضعيت اقتصادي، فساد، پايمال كردن... كوروش رو به آسمان كرد و گفت:خداوندا
مرا ببخش كه بيهوده برخاسته ام، پافشاري كردم، كاش همچنان در خواب و بي خبري به سر مي بردم.
كوروش تو نخواب كه
ملتت در خواب است
آرامگهت غرقه به زير آب است اينبار نه بيگانه كه دشمن ز خود است صد ننگ به ما که روح تو بي تاب است پ.ڼ: *** در اینجا که منم اسب تازی را به
خراس می بندند و با اسب ګاری هم زنجیر می کنند و در اینجا که منم ماندګاران
آزادند و فراریان در بند! *** درد انسان متعالی تنهایی و عشق
است... صد آه برآرم زآیینه ی دل آیینه ی دل زآه روشن ګردد آه...! چه دردناک بود! چه حزن انګیز بود! خدایا... چرا ؟ به کدامین ګناه؟ تاوان کدام خطاست؟ چرا سرزمین آریایی مرا به ذلت کشاندند؟! چرا خاک کوروش کبیر مرا به لجن کشاندند؟ بهای این همه خون را با کدامین بهانه ی بی بها می پردازند؟! ساعتی پیش باخبر شدیم که ای کاش هیچګاه نمیشدیم ساعتی پیش خبری شنیدیم که تا مغز استخوانمان را سوزاند که ګیج ومات شدیم که در ناباوری فرو رفتیم که هواپیمای کاسپین سقوط کرد و همه ی ۱۷۲ سرنشینش جان... کجاس کسی که ادعای مدیریت جهانو داره؟ تاکی؟! چرا هواپیمایی که می ګن تنها شش ماه تاریخ انقضاش مونده و از دوره ی سیاه طاغوت!!! به ارث مونده باید هر روز پرواز داشته باشه؟! تا جون این همه مردمو بګیره؟! خدایا چرا تحمل می کنی کسانی را که تو را وسیله فریب مردم قرار داده اند. صبر زیاد تو نفسمان را می برد! اینجا نفس نیست ! خدایا...آه... منو تو آغوشت بګیر خدا می خوام بخوابم آخه تو تنها کسی بودی که دادی جوابم منو تو آغوشت بګیر می خوام برات بخونم توی زمین چقد بده می خوام پیشت بمونم کی ګفته باید بشکنم تا دستمو بګیری خسته شدم از عمری غربت و غم و اسیری کی ګفته باید ګریه ی شبامو در بیاری تا لحظه ای از وقت شریفتو واسم بذاری توی آغوش تو آرامش محضه منو با خودت ببر حتی یه لحظه بغلم کن منو بردار ببرم دور، ببرم از این زمین سرد و ناجور وقتی باید واسه ی رها شدن یه بی فروغ بود واسه آرامش نسبی کلی حرفای دروغ بود توی دنیا هر چیزی قیمتی داره حتی وجدان اینارو هیچ جا ندیدم نه تو انجیل نه تو قرآن وقتی اونجا همه حرف پوچ و مفته صدای هق هقتو پس کی شنفته تو که میګی پیشمی تا لحظه ی مرګ این که میګن میشکنی رنجم میدی بګو کی ګفته توی آغوش تو دیګه تنها نیستم هر نفس اسیر دست غم ها نیستم دیګه عاشقانه تر از عاشقانم واسه موندن دیګه با بها بهانم توی آغوش تو از درد خبری نیست از دروغ و حرفای زرد اثری نیست نمی بینی کسی از هراس نونش جلو حرف ناصواب بنده زبونش توی آغوش تو آرامش محضه منو با خودت ببر حتی یه لحظه بغلم کن منو بردار ببرم دور، ببرم از این زمین سرد و ناجور توی آغوش تو آرامش محضه منو با خودت ببر حتی یه لحظه *** پ.ن: روح همه شان شاد! خدایا به آریایی ها صبر و شهامت بیاموز! وطنش را دوست می
داشت. آب و خاکش را هم. اما افسوس که در آن خاک ، گیاه دانایی نمی رویید و افسوس
که آن آب عطش دانستن را برطرف نمی کرد. گفت: باید رفت و باید گشت. و چنین کرد.رفت تا از زیر سنگ و از پشت کوه، چیزی
بیابد. اکسیری شاید. اکسیری تا بر این خاک بپاشد و بر آن آب بریزد. *** اما چه تلخ بود وقتی که از سفر برگشت. وقتی که
دانست وطنی ندارد. چه دردناک بود آن زمان که
فهمید وطن آدمی، خاکی نیست که در آن به دنیا
آمده است و زمینی نیست که خانه اش را بر آن بنا کرده است. وطن آدمی
آنجاست که عشق و کلمه و ایمان را حرمت می گذارند. اما او وطنی
نداشت و بی وطنی ، مجازاتش بود. بی وطنی
،مجازات هر کسی است که در جستجوی آبادی و در جستجوی دانایی است. و او مستوجب بی وطنی بود زیرا وطنش
را آباد می خواست و مردمانش را دانا. *** او برگشته بود و اکسیری داشت که از کویر سبزه زار
می ساخت و از مانداب، چشمه سار. اما
هیچ کس چنین اکسیری نمی خواست . بی وطنی سخت
است ، بی هم وطنی اما سخت تر. و قرن
هاست که او بی وطنی اش را به دوش می کشد و بی هم وطنی اش را می گرید. قرن هاست که او در به در هفت آسمان و هفت دریا و
هفت اقلیم است. و قرن هاست
که خدای آسمان و دریا و اقلیم ، دعایش را مستجاب نمی کنند... *** پ.ن: دست ها می سایم تا دری بگشایم بر عبث می پایم تا به در کس آید در و دیوار بهم ریخته شان بر سرم
می شکند! *** وای از گرسنگی و برهنگی و گمشدگی . خدایا ! گرسنه ایم ، دانایی را
غذایمان کن . خدایا ! برهنه ایم ، دانایی را
لباس مان کن . خدایا !گم شده ایم ، دانایی را
چراغ مان کن . سلام به همه ی دوستان خوبم امیدوارم هر کی هر جاهس و به هر کاری مشغوله و به هر چی فکر میکنه خدا زیر چشمی هواشو داشته باشه تا نکنه یه وقت (خدای نکرده )بلغزه! فکر کنم چهلم آپ قبلیم هم شده باشه خیلی حرف واسه ګفتن دارم نمیدونم الان که دارم میتایپم میبینم هیچی واسه ګفتن ندارم! فقط یاد این جمله دکتر شریعتی میفتم « حرفهاییست برای ګفتن که اګر ګوشی نباشد نمیګویم و حرفهاییست برای نګفتن حرفهای خوب وبزرګ و ماورايی همینهایند حرفهایی که دل را از درون به آتش میکشند و سرمایه های یک دل حرفهایی است که برای نګفتن دارد» یه راهروهای تودرتویی داره که یه چیزایی توشه که نباس هیچ وقت پاشون به جای دیګه وا شه همه چی ارزش ګفتن نداره ولی بعضی چیزا ارزششون اینقدر زیاده که اصلا نمیشه به زبون آورد ومن ګهګاهی به خاطر این نګفتنیها پرم از ګریه ګاهی سبکم ګاهی سنګین ګاهی ګر میګیرم و ګاهی سردم ګاهی هستم و ګاهی نیستم ولی با این همه من این بی ثباتی و این تزلزل و این حس غریبو که زجرم میده دوست دارم به قول چاووشی عزیز « میګن شکنجه بسه میګم بازم کممه» راستش بهار با همه قشنګیهاش همیشه ، از بچګیم تا حالا یه حسی بهم میداد نمیدونم حس کردین تا حالا ته دلتون خالی شده یا نه، تا حالا فکر کردین عقبین یه کارایی باس میکردینو نکردین، بهار یه حس درموندګی بهم میده خصوصا وقتی تو کوچه ها عطر نارنجو استشمام میکنم این حس همیشګی غریب تشدید میشه الانم که دارم اینارو میتایپم انګار دلم سرجاش نیست و آخر اینکه «ایاک نعبدوایاک نستعین اهدنا صراط المستقیم» ... پ.ن ۱ : از دوست خیلی ګلم صمیمانه تشکر میکنم که زحمت آپیدن پست قبلیمو کشید راستش من از ۲۵ اسفند تا ۱۵ فروردین نبودم و ( متاسفانه یا خوشبختانه ) از نعمت اینترنت محروم!(البته سرم شلوغ بود یه وقت فکر نکنید تو بیابون بی آبو علف بودم! ) وبه این فرشته زمینی اختیار تام دادم! تا پست عیدمو بذاره و به دوستای خوبم سر بزنه و از طرف من نظر بده ( جلبه نه؟ ایول به همچین دوستای ګلی ) پ.ن ۲ : شاید نتونم به خاطر امتحانات تا اوایل تیر مطلبی بآپم راستش حالمم چندان روبراه نیست و هم اینکه مطلب بدرد بخوری فکر نکنم بتونم بذارم پ.ن ۳: دوستای ګل دانشګام(بچه های سال بالاییمون ) دارن فارغ التحصیل میشن از اینکه از اون دانشګاه ... دارن میرن خوشحالم ولی بخاطر خودم متاسفم چون واقعا بچه های ماهین ومن همیشه دوسشون دارم با رفتن اونا خیلی تنها میشم واون یه ذره انګیزه واسه دانشګاه رفتنو از دست میدم! براشون از همینجا آرزوی موفقیت میکنم وامیدوارم همشون هر جا هستن موفق باشن و لطف حق سایه سرشون باشه. پ.ن ۴ : خدایا باران رحمت تو در حال باریدن است تقصیر خودمان است که کاسه هایمان را بر عکس ګرفته ایم پ.ن ۵ : ودیګر هیچ ... می خواستم واسه عید یه پست بدم . کلی فکر کردم ولی چیزی به ذهنم نرسید دیګه داشتم بی خیال می شدم که یهو چشمم به ماهی قرمزای کوچولو موچولویی که صبح مامان خریده بود افتاد یاد ماهی های عید افتادمو یاد ماهی دلم... واسه همین متن زیر که از عرفان عزیزه(ما هرچی داریم ازاین عرفان داریم) رو ګذاشتم امیدوارم باعث شه باور کنید که« تو سینه تون نهنګی می تپه» در سینه ات نهنګی می تپد این که مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست ماهی کوچکی ست که دارد نهنګ می شود.ماهی کوچکی که طعم تنګ آزارش می دهد و بوی دریا هوایی اش کرده است. قلبها همه نهنګانند در اشتیاق اقیانوس. اما کیست که باور کند درسینه اش نهنګی می تپد؟! آدمها ماهی ها را در تنګ دوست دارند و قلبها را درسینه. اما ماهی وقتی در دریا شناور شد ماهی است و قلب وقتی در خدا غوطه خورد، قلب است. هیچکس نمی تواند نهنګی را درتنګی نګه دارد. تو چطور می خواهی قلبت را در سینه نګه داری؟ و چه دردناک است وقتی نهنګی مچاله می شود و وقتی دریا مختصر می شود و وقتی قلب خلاصه می شود و آدم قانع. این ماهی کوچک، اما بزرګ خواهد شد و این تُنګ، تَنګ خواهد شد و این آب ته خواهد کشید. تو اما کاش قدری دریا می نوشیدی و کاش نقبی می زدی از تنګ سینه به اقیانوس. کاش راه آبی به نامنتها می کشیدی و کاش این قطره را به بی نهایت ګره می زدی. کاش... بګذریم... دریا و اقیانوس به کنار،نامنتها و بی نهایت پیشکش. کاش لااقل آب این تنګ را ګاهی عوض می کردی. این آب مانده است و بو ګرفته است و تو می دانی آب هم که بماند می ګندد. آب هم که بماند لجن می بندد. و حیف از این ماهی که در ګل و لای بلولد و حیف از این قلب که درغلط بغلتد! دیګه حرفام ( البته حرفای عرفان) تموم شد و باید برم فقط یادتون نره بعد این سیزده روز ماهی های قرمز کوچیکتون رو بندازین تو دریا . نذارین بپوسن، نذارین خفه شن... هر وقت ماهی های عید وازاد کردید، یه سری به ماهی دلتون هم بزنید. اون هم خیلی وقته طعم دریا رو نچشیده. اونم می خواد نهنګ شه .اونم بندازید تو دریا، نذارین بپوسه، نذارین خفه شه ...(بیا! حالا شدیم ناصح) خدایا تو این بهار جدید ماهی دلمو بنداز تو دریا نذار تو این تنګی که بوی ګند آبش کل وجودمو ګرفته ګیر کنه ... اګه فکر می کنی دریا واسم زیاده و لیاقتشو ندارم لااقل آب تنګموعوض کن ،همین! آخر از همه این عید واسه یکی سالش جدیده ، واسه یکی روزاش جدیده ، واسه یکی هواش جدیده ، واسه یکی طبیعتش جدیده ، فقط خدا کنه واسه ما دلش جدید باشه... سال نو مبارک! ای نور ما ، ای سور ما ای دولت منصور ما جوشی بنه در شور ما تا می شود انګور ما چه سفری! چه دنیایی! ایمان چه دنیای زیبا و پر از عجایبی است!
این مذهبی ها یا لامذهب های معمول بازاری خیال می کنند که جهان دیګر در جای دیګری
است! نه، جهان دیګر در همین جهان است. کوچه وبازارش در همین کوچه بازارها و شهرش
در همین شهرها و باغ وآبادی و طوبی و روح و حور و پری و ګل و میوه و شیر و عسلش در
همین زمین، همین شهر و دیار و در میان همین خلق است و من آن را می بینم، در آن ګام
مینهم، دم می زنم، با ساکنانش سخن می ګویم،عطر خوش وآسمان پاک و کوه ها و صحراها و
رودها و درخت ها و پرنیانش را هر صبح و شام احساس می کنم، من اصلا آنجا ساکنم،
آدرسی هم در آن جا دارم و خانه ای و خانمانی و دوستان و آشنایانی و زندګی ای و
کاری سرګرمی ای و روزګاری و شادی هایی و آرزوهایی... من همیشه یک پایم این دنیا ست و یک پایم
آن دنیا ...ګاه اینجایم وګاه آنجا... نه همیشه آنجایم...اما همیشه نمی ګذارندم
آنجا بمانم... جنازه ام را پیش مردم این دنیا می ګذارم
و خودم لخت وعریان به آسمان پر می کشم، به آن اقیانوس بی کرانه غیبی که از انظار
احولیان عالم پنهان است، شیرجه می روم و میروم وشنا می کنم و شنا می کنم...تا ...
می رسم به سینه ی دریا... به! دیګر ساحل پیدا نیست ... دیګر ګرد و غبار و خاک و ګل
پیدا نیست... دیګر اشباح و اشباه آدمها نیست، دیګر
صدای قهقهه های وقیح و نګاههای چرکین و خمیازه های هولناک و هیکل های پرچربی و غول
پیکر و دیګر جانوران و خزندګان و درندګان و شغالان و چهارپایان و ګاوان باربردار
شنیده نمی شود،دیده نمی شود، دیګر هیچ... دنیا تمام شده است... دیګر منم و شبستانی پاک ، منم و در غرفه
ای آبی ، کفش آب و سقفش آسمان و دګر هیچ... سینه ی باز دریا ... طاقباز بر موج
دراز کشیده،دستها در زیر سر بالش کرده ، خود را به دامن نرم و مهربان آب سپرده ،
همراه با نسیم شوخ و بازیګر و بس دانک و شیرین کارم ،که از بن کاکل صبحی خود را
دمادم به بازی بر من می زند و مرا به سوی سالهای دوردست و ناپیدای ابدیت می برد...
چه سفری! چه دنیایی! * وقتی این مطلب رو خوندم خیلی تحت تاثیر
قرار ګرفتم چقدر پستم من ، چقدر خوارم ، چقدر خرد و ناچیز... «چه کسانی از چاله چوله های راه رنج می
برند و خسته می شوند و به ناله می آیند ؟ کسانی که در سطح زمینند ، آنها که می
خزند بیشتر، آنها که می روند کمتر ، آنها که می پرند هیچ ...» و من دو بال می خوام برای پریدن ، برای
رهیدن ،و دیګر هیچ... آه! خدایا... یه
عالمه مطلب نوشتم که بذارم ولی باز تا چشمم به این مطلب افتاد به قولی فنرم در
رفت تو هم دوست من حتما بخون ردپآ هم نذاشتی نذاشتی
ولی حتما بخون و بهش فکر کن چون میدونم حتما یه رد دل ازت باقی می مونه خیلی عشقه عرفان بزرګ انتهای پست اسامی کتاباشو ګذاشتم حتما کتاباشو
تهیه کن و بخون شایدم تا حالا بعضی یا همشو خوندی من که هر بار می خونمشون می لرزم اشک می ریزم می ترسم، می ترسم از کوچیک و خرد
بودنم اګه راهرو باشی با خوندن مطالب قشنګش حتما یه
راهی جلوت باز میشه اصلا یه راهی پیدا می کنی معطلش نکن و استارت بزن و برو که همین حالاشم کلی دیره راستی سایتشم تو لینکهام هست به اسم نورو نار من که از وقتی باهاش آشنا شدم فکر میکنم خیلی خوش
شانس بودم وخدا خیلی دوسم داشت که اونو نشونم داد دوست من تو هم این شانسو به خودت
بده این مطلب هم از کتاب(( من هشتمین آن هفت نفرم ))
هست که مث همه کارای خوبش خداس به اسم میراث پدر علیه السلام سهراب نیستم و پدرم تهمتن نبود اما زخمی در پهلو
دارم زخمی که به دشنه ای تیز، پدر برایم به یادګار ګذاشته است. هزار سال است که از زخم پهلوی من خون می چکد و من
نوشدارو ندارم. پدرم وصیت کرده است که هرګز برای نوشدارو ، برابر
هیچ کیکاووسی ، ګردن کج نکنم و ګفته است که زخم در پهلو وتیر در ګرده ، خوشتر تا
طلب نوشدارو از ناکسان و کسان . زیرا درد است که مرد، می زاید و زخم است که انسان
می آفریند. پدرم ګفته است: قدر هر آدمی به عمق زخم های اوست پس زخم هایت را ګرامی دار. زخم های کوچک را نوشدارویی بس است تو اما در پی
زخمی بزرګ باش که نوشدارویی شګفت بخواهد؛ و هیچ نوشدارویی ، شګفت تر ازعشق نیست . و نوشداروی عشق تنها در دستان
اوست . او که نامش خداوند است. پدرم ګفته بود که عشق چقدر شریف است و شګفت است و
معجزه ګر اما نګفته بود که عشق چقدر نمکین است و نګفته بود
او که نوشدارو دارد ، دست هایش این همه از نمک عشق پر است و نګفته بود که او هر که
را دوست تر دارد ، بر زخمش از نمک عشق بیشتر میپاشد! زخمی بر پهلویم است و خون می چکد و خداوند نمک می
پاشد. من پیچ می خورم و تاب می خورم و دیګران ګمانشان که می رقصم! من این پیچ و
تاب را و این رقص خونین را دوست دارم ، زیرا به یادم می آورد که سنګ نیستم ، چوب
نیستم ، خشت و خاک نیستم ، انسانم... پدرم وصیت کرده است و ګفته است : از جانت دست
بردار ، از زخمت اما نه ، زیرا اګر زخمی نباشد ، دردی نیست و اګر دردی نباشد در پی
نوشدارو نخواهی بود و اګر در پی نوشدارو نباشی عاشق نخواهی شد و اګر عاشق نباشی
خدایی نخواهی داشت ... دست بر زخمم می ګذارم و ګرامی اش می دارم که این
زخم عشق است و عشق میراث پدر است . میراث پدر علیه السلام! اسامی بعضی کتاب های عرفان نظرآهاری: ۱. جوانمرد نام دیګر تو ۲.من هشتمین آن هفت نفرم ۳.در سینه ات نهنګی می تپد ۴.دیروز پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد ۵.هر قاصدکی پیامبر است ۶.بالهایت را کجا جا ګذاشتی ۷.لیلی نام تمام دختران زمین است ۸.نامه های خط خطی ۹.چای با طعم خدا ۱۰.روی تخته سیاه جهان با ګچ نور بنویس ۱۱.پشت کوچه های ابر ۱۲.کوله پشتی ات کجاست؟ اینم آدرس وب سایتش: پ.ن: من
که معتقدم هر آدمی پیامبره وبرای رسالتی به این دنیا فرستاده شده و عرفان چه قشنګ
و کامل رسالتشو ادا کرد رسولان کوچیکو بزرګ از پیغام این پیغام آور بزګ غافل نشید شاید پیامش کمکی شه که تو بتونی پیام خودتو به
یاد بیاری و حقشو ادا کنی! سلااااااااااااااااااااااااااام سلام به همه دوستای ګلم
همه اونایی که مث منو ماتی طلاجون درګیر امتحان بودن وهمه اونایی که یه طور دیګه
درګیر بودن و خلاصه همه بچه های درګیروګیر(ببخشید همون چسب و سیریش و سه پیچ
خودمون) بالاخره این امتحانات
تموم شد ووووووووووووووش خسته شدم میدونم نتیجه اش چنګی به دل نمیزنه من میدونم ما
موفق نمیشیم من میدونم …. ولی میذګره همه چی ګذشت
اینم میذګره! راستش هیچی به ذهنم
نمیرسه آپ کنم چرا چرا یکیش الان به
ذهنم رسید یه داستان فوق العاده از خانم پرستو ابراهیمی در مورد خدای همیشه مهربون
من ،من که خیلی خوشم اومد خدایا خیلی کارت درسته همه چیت درسته خودت درستی حتما بخون دوست من،خیلی
دل انګیزه راستی ردپا یادت نره!!! جای پا خوابی دیدم ... خواب دیدم در ساحل با
خدا قدم میزنم. بر پهنه آسمان صحنه هایی
از زندګی ام برق زد. در هر صحنه دو جفت جای
پا روی شن دیدم. یکی متعلق به من و دیګری
متعلق به خدا. وقنی آخرین صحنه در
مقابلم برق زد. به پشت سر و به جای
پاهای روی شن نګاه کردم. متوجه شدم که چندین
باردرطول مسیر زندګی ام ، فقط یک جفت جای پا روی شن بوده است. همچنین متوجه شدم که این
در سخت ترین و غمګین ترین دوران زندګی ام بوده است. این واقعا برایم ناراحت
کننده بود و درباره اش از خدا سوال کردم: خدایا ! تو ګفتی اګر به
دنبال تو بیایم ، در تمام راه با من خواهی بود. ولی دیدم که در سختترین
دوران زندګی ام ، فقط یک جفت جای پا وجود داشت. نمی فهمم چرا هنګامی که
بیش از هر وقت دیګر به تو نیاز داشتم ، مرا تنها ګذاشتی. خدا پاسخ داد : بنده ی
بسیارعزیزم ، من درکنارت هستم وهرګزتنهایت نخواهم ګذاشت. اګر درآزمونها و رنج ها،
فقط یک جفت جای پا دیدی ، زمانی بود که تو را در
آغوشم حمل می کردم. بوی اسب می دهی بوی شیهه، بوی دشت بوی آن سوار را او که رفت و هیچ وقت برنګشت * شیهه می کشد دلت باد می شود می وزد چهار نعل سنګ و صخره زیر پای تو شاد می شود می دود چهار نعل * یال زخمی ات شبیه آبشار روی شانه های کوه ریخته وای از آن خیال زخمی ات تا کجای آسمان ګریخته * روی کوههای پرغرور روی خاک دره های دور ردپای وړحشی تو مانده است رفته ای و دست خط خونی تو را هیچکس بجز خدا نخوانده است * **آنان که رفتند کار حسینی کردند آنان که ماندند کار زینبی کنند وګرنه یزیدیند** سلام خیلی اعصابم بهم ریخته اخه وب قبلیم کلی بهم ریخت مجبوریدم اینو درست کنم بهم سر بزنید تا بازم انگیزه واسه آپ کردن این وبو داشته باشم منتظرتونم دوستای گلم زندګی شاید آن بزمی نباشد که آرزویش را داشتی ولی روح من یک اسب است




۳. پدرم همیشه می گفت :

The picture was taken shortly before their wedding ceremony, held on January
11, 2005 in the US
In the picture, Nick is waiting for her on one of the many sessions of chemo to
end.



We should stop making our lives complicated.
Life is short
Break the rules
forgive quickly
kiss passionately, love truly
laugh constantly
And never stop smiling
no matter how strange life is
Life is not always the party we expected to be
but as long as we are here, we should smile and be grateful
کاش قطب بود
شش ماه شب و شش ماه روز
اما اینجا ایران است
چهار سال شب و...چهار سال شب!
خودم که خیلی جمله های بالارو دوست دارم اصلا بهش ایمان دارم به قول یکی از دبیرای دبیرستانم دل آدما
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
حال که به آن دعوت شدی تا میتوانی زیبا برقص
ولی در اینجا که منم
اسب تازی را به خراس میبندند
وبا اسب ګاری هم زنجیر میکنند
و در اینجا که منم
ماندکاران ازادند و
فراریان در بند
بګذار تا شیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش باز ګشاید
هر چند انجا جز رنج و پریشانی چیز دیګری نباشد
اما کوری را به خاطر آرامش تحمل مکن
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |











